تبليغاتX
قصه عشق دو تا عاشق

قصه عشق دو تا عاشق

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 16:8 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام عزيزم عيدتوهم مبارک خودت گفتي زنگ نزن دلم برات لک زده دوستت دارم بوس
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 22:55 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 22:46 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام همه زندگیه من سلام نفس من سلام تاج سرمن سلام خانومیه خودم سلام به بهترینم خوبی فدات شم‏؟تنهایی خوش میگذره؟وای من که دارم دیوونه میشم ازدوریت خیلی دلم واست تنگ شده بخدا.کاشکی زودترکارمون درست بشه بیای پیش من.ببینم نفس من خسته یاناامیدکه نشده هان؟میدونم عزیزدلم سرقولی که بهم داده میمونه.فداش بشم من.راستی عزیزم داشت یادم میرفت عیدت مبارک ببخشیدکه امسال نشدسال روباهم تحویل کنیم ولی بخدابهت قول میدم سال دیگه پیشم باشی فاطمه جونم خیلی دوستت دارم تحمل کن بخداهمه چیزدرست میشه دلت تنگ شد برام مطلب بنویس وتونستی زنگ بزن بی صبرانه منتظرتم عزیزم.باتمام وجودم میپرستمت .دوستت دارم بینهایت اندازه خودخدا محکم محکم بغلت میکنم ومیبوسمت بووووووووووووووووووووووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس     مواظب نفس من باشی ها.

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 10:20 توسط مرتضی - فاطمه| |

خالی از هر چه که هست میشم….

از زمین سرد خاکی تا نگاهی عاشقانه….

بغض شب توی گلو خیلی وقته که نشسته میدونم ….

با خودم میگم تلخی این زمونه رو میسپرم بدست باد ….

چشمامو میذارم روی هم , سیاهی پشت چشممو با یه رنگ خوب پاک میکنم…

یادمو میدزدمو میبرم به اوج خاطرات گرم تو ….

با دلم آخرین اسم تنهایی شبت رو فریاد میزنم ….

دست سردم میکشم تو خاطرات دلپذیر تو ……..

تا خیال ورت نداره فکر کنی رفتی از سرم ….

شمعدونی کنار باغچه رو در میارم …..

با یه بغل آرزوهای داغ داغ میکارمش تو خاک سبز دل تو ….

و از لحظه لحظه های خواندنم هراسی نخواهم داشت…

یکرنگی نگاهم و با خاطرات نگاه تو موزون میکنم …..

یه ریتم میسازم برای سکوت قصه مون ….

حالا چشممامو باز میکنم به امید بودنت ….

خالی از هر چه که هست …

هستی, نیستی, هستی ….. هستی …..


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 12:20 توسط مرتضی - فاطمه| |

چرا ما به هم نمیرسیم؟

ما که عشقمون مقدس بود؟

ما که عاشق همدیگه ایم ما که 

فقط مال همدیگه ایم چرا اخه خدا جون؟

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:6 توسط مرتضی - فاطمه| |


منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:21 توسط مرتضی - فاطمه| |

فاطمه جونم جون مرتضی توروقرآن زنگ بزن بهم بخدادارم دق مرگ میشم توروخدابخداکارمهمی دارم باهات زنگ بطن باشه نفسم
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:28 توسط مرتضی - فاطمه| |

توبیای من دیگه نمیام مرتضی گاهی ادما چیزای که سخت بدست آوردن راحت ازدست میدن بای
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 9:22 توسط مرتضی - فاطمه| |

فاطمه اصلا اصلا اینجوری نیست به خداقسم هیچوقت عشق منوتوتموم نمیشه به جون خودت تومال منی منم مال توام خیلی زودمیام پیشت دوباره بهت قول میدم
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:11 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام زندگیه من جون من بهم زنگ بزن کارمهمی دارم باهات حالم بدشده فاطمه خیلی بددیشب یه حالی بودم نه خواب بودم نه بیدارنمیدونم چی بودخواب تورومیدیدم  بایدواست تعریف کنم تعبیرش خوبه توروقرآن بهم زنگ بزن نفسم مهمه خیلی زودزنگ بزن جون من نفس من
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:9 توسط مرتضی - فاطمه| |

اینم آخرعشق پایان ناپذیرما نه عشق ماهم مثل همه عشقای دیگه به پایان رسیدومابهم نرسیدیم.خب حقم داره من پرازشرودردسرم دستام میلرزه دارم اینارومی نویسم تموم عشق قشنگمون بای بای عشق من بای بای بچه ها
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 13:29 توسط مرتضی - فاطمه| |

من نمی تونم اون مطلب قبلی رو حذف کنم ولی  اینجا می نویسم نمی تونم از تو دل بکنم اخه خیلی دوستت دارم همه زندگیم تویی اخهههههههههههههههههههههههههه

دلم برات تنگشده عزیزم کاش پیشت بودم وقتی بهم زنگ میزنی انگار جون میگیرم یه حس خاصی دارم یه حی فوق العاده خیلی دوستت دارم خداحافظی وجود نداره منو تو هیچ وقت از هم جدا نمیشیم دوستت دارم یه عالمه عالمه عالمه بوسسسسسسسسسسسسسس

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 10:21 توسط مرتضی - فاطمه| |

من میخوام امشب باهات حرف بزنم وای مرتضی جونم همه زندگیم دنیای من نمی تونم تحمل کنم نمیتونم بی تو سر کنم نمیتونم بی تو زندگی کنم دارم دغ میکنم من خیلی حسودم خودتت میدونی مرتضی چه باشم چه نباشم منو فقط تو قلبت نگه داره عاشق من باش فقط بزار تا ابد من نفست باشم نفسی که عاشق این بود با تو باشه برای دیدنت لحظه شماری میکرد بخاطر تو خوب شد بخاطر تو زندگی کرد ولی دیگه نمیتونه چون با صدای تو جون میگرفت کاش الان پیشم بودی تا بغلت زار زار گریه میکردم میدونم میدونم عشق من دوست نداری ناراحت باشم غصه بخورم گریه کنم ولی خب چه کنم دست من نیست کاش به آرزو هام با تو میرسیدم کاش فقط مال من بودی کاش میشد با تو باشم تا ابد ولی نمیشه تو لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست من لیاقت تو رو ندارم  من لیاقت عشق تو رو ندارم من لیاقت خوبی هاتو ندارم حتما نداشتم که مال تو نشدم ندارم که دارم از پا درمیام نفست باز نفسش گرفته باز حالش بد شده باز خون بالا اورده ولی این بار بی دلیل جالبه دکتره گفته خوب شدم دوباره هم گفت خوب شدم اصلا ولش کن کاش امشبو باهام حرف میزدی کاش تنها نبودم کاش مثل همیشه میگفتی هر کی عشقشو بیشتردوست داره زودتر میخوابه من همین که قطع میکردی چشامم بسته میشد به یه خواب رویای میرفتم که همش تو بودی تو خوابم عاشقتم عشق من من دیگه تحمل سختی رو ندارم دیگه طاقت نمیتونم بیام  

دوستت دارم عشق من دوستت دارم زندگی من دوستت دارم دنیای من

دلتو تا اخر عمرت به کسی نده میدونم که نمیدی فقط دارم یاداوری میکنم بزار قلبت تا ابد مال من بمونه تا اون دنیا فقط مال من باشی فقط کنار من باشی که دیگه کسی نتونه ما رو از هم جدا کنه 

فدای تو بشم من خیلی خوب بودی خیلی خوب هستی با اینکه من اینهمه خودخواه بودم انقدر بد بودم انقدر اذیتت کردم  ولی تو همیشه دوستم داشتی همیشه منو خواستی

انگار قسمت نیست دیگه عزیزم

عاشقتم عشق من من عاشق با توبودم 

خیلی دوستت دارم زندگی من

شاید دیگه همچ وقت منو نبینی

تقدیره دیگه خیلی اذیت میکنه

روزای که با تو بودم بهترین روزای عمرم بود

عاشقتم دنیای من بوس بوس بوس

یادتت باشه 1399 بوسم اخرش تسویه نکردی یادم نمیره باشه طلبت اون دنیا جبران کن

خداحافظ عزیزم

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:20 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام عزیزم خوبی؟ نمیدونم کی میای نتونی بیای نت میدونم دلت برام تنگ شده میدونم دوسم داری عاشقمی خیلی دلم میخواست امشب باهات حرف بزنم خب نشد دیگه فردا میرم واسه همیشه مواظب خودتت باش خیلی دوستت دارم عشق من حرفای که چند روز پیش زدم همه از روی اعصبانیت بود به دل نگیر امیدوارم بتونی فراموشم کنی ولی من که نمیتونم خدا کنه اون دنیا به هم برسیم دنیای من خوشبخت بشی الهی دوستت دارم بوس بوس بووووووس 

خدااااااااااااااااااااحافظ   

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 19:6 توسط مرتضی - فاطمه| |

میدونی چیه عشق وعاشقی همش کشکه دروغه من دروغگوم تودروغگوی هرکی میگه عشق دروغه همه دروغه دروغه مرتضی چیزای دیگه مهمترازمن هستن خب اره من ارزش هیچی روندارم میدونم دلم نیومدوبوحذف کنم
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 10:15 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام به قرآن بی تومیمیرم
نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:46 توسط مرتضی - فاطمه| |

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 10:59 توسط مرتضی - فاطمه| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 7:52 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام دنیای من خوبی؟

دلت برام تنگ نشده؟

دل من که برات لک زده

همه وجود من بهم زنگ بزن میدونم تو هم دلتنگمی

برات نظر خصوصی هم گذاشتم همه چیزو برات توضیح دادم برو حتما بخون قربونت برم من

من منتظر زنگتم بای عزیزم

بوس بوس بوووووووووووووووووووس

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 10:48 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 13:0 توسط مرتضی - فاطمه| |

سلام زندگیه من ببخشیداگه ناراحتت کردم وبدحرف زدم باهات به خدادست خودم نبود دیوونه شدم بقران درک کن شنیدن اون حرفاچقدربرام سخت بود.شرمنده بخدا اگه اینوخوندی اگه بخشیدیم جون من زنگ بزن بهم.فدای تو دنیات
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 20:7 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 13:45 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 5:21 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 4:8 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 3:9 توسط مرتضی - فاطمه| |


نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 2:23 توسط مرتضی - فاطمه| |

به من میگی کجایی !

تو چرا گوشیت خاموشه ؟

هر چی زنگ میزنم میگه دستگاه خود را خاموش کرده است !

چی شده اتفاقی افتاده ؟

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 23:56 توسط مرتضی - فاطمه| |

کجایی پس چرا به دادم نمیرسی
نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 14:9 توسط مرتضی - فاطمه| |

یه ببخشید بهت بدهکارم

باحرفام دیروزم اگه ناراحتت کردم من که میدونم تو فقط خوبی و خوشبختی منو میخوای ولی بعضی موقعی که خودتت میدونی حالم خوب نیست قاتی میکنم خودت به بزرگی خودتت ببخش

میخواستم پاک کنم اون نوشته ها رو ولی نظرم عوض شد باشه یاد دیونگی های من بیفتی

البته فکر نکنم یادت ببره اخه اکثرا یا داد بی داد میکرد یامریض بودم طبق معمول

اما تو همش خوب بودی هیچ وقت دعوام نمیکردی از کارم دلخور نمیشدی با آرامش حرف میزدی آرومم میکردی من برات چیکار کردم جدی بگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای مرتضی دیونتم

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گیج شدم چرا اینجوری شد؟

چرا خدا جون؟

مرتضی مطلب ننوشتی برام هاااااااااااااااا

من میخوام بیام حرفاتو بخونم

عزیزم زندگی من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من من

میخوام بخاطر تو از این به بعد شاد زندگی کنم که تو هم شاد باشی

قول میدی من شاد باشم تو هم شاد باشی عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیونه شدم خدای خودم نمیدونم دارم چیکار میکنم فقط به خودم قول دادم غمگین نباشم دیگه

عاشقونه دوستت دارم عزیزم دنیای من

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 14:3 توسط مرتضی - فاطمه| |

Design By : Night Melody